خدا انگار گوشات سنگین شده.نمیشنوی ! نمی دونم خدا واقعا وجود داره یا نه ! یه جا میگن اگه مسلمانی صدای فریاد کمک مسلمانی را بشنود و کمکی نکند گناهکار هست و جهنم بر او واجب.اما آیا "جهنم بر او واجب" برای مهدی موعود صدق نمی کنه ؟! مگه ایشون گوشهاشون تو بهشت سنگین شده و مشغولیات با حوریه های بهشتی چشماشونو بسته ؟! خدا توکه حوریه نداری تو چرا حرکتی به خودت نمی دی ؟؟ خیلی سخت حرف می زنم آره چون به اینجام رسیده.وقتی اینقدر راحت یه مشته عقده ای ( اوقده ای یا هر خری که اسمشه) می ریزند و راحت وسط خیابون زن و دختر مردم ( مردا مهم نیستند اینجا من حرفام فقط زناست فعلا) رو زیر باتوم می گیرند رو میبینم مگه میشه آروم حرف زد. جذابه موقع زدن این برادرای زحمت کش نیروی انتظامی یه دستی به برو سینه این خانم های منافق هم می زنند. لازم به ذکر نیست خدا من تو قیامت تو رو به میز محاکمه میکشم.تو قاضی هستی باش ولی باید جواب گوی تن لرزان اون کودک باشی وقتی داره مادرش زیر باتوم ها زجه میزنه خدا حرفا زیاده.خودت خدایی تا دل آدم خبر داری مثلا.خدا اگه خدایی پس خدایی کن.پس قدرتت کو ؟! خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا خبرگزاری که یک تنه تمام توهین و تهمتها را به موسوی و کروبی یارانشان زد. خبرگزاری که جز تخریب کاری دیگه ای نکرد. خبرگزاری که بیشترین بودجه مطبوعاتی کشور را دارد. خبرگزاری که احمق ترین نویسندگان در اون می نویسیند. بله احمق ترین. خودتون این لینک رو ببینید و بفهمید چقدر نویسندگان این خبرگزاری احمق و بی سوادن و فقط رو حساب پارتی بازی وارد این خبرگزاری شدند http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8807230602 خبرگزاری که هنوز فرق بین ببر و پلنگ را نمی داند چگونه میشه بهش اعتماد کرد!!!!!!!!!!!! امیدوارم از خوندنش لذت ببرید ! -------------------- یک شب که من و همسرم توی رختواب مشغول ناز و نوازش بودیم. در حالی که احتمال وقوع حوادثی هر لحظه بیشتر و بیشتر میشد یک دفعه خانم برگشت و به من گفت: "من حوصلهاش رو ندارم فقط میخوام که بغلم کنی." وقتی داشتن سوار می کردن حقیقتا به خودم لرزیدم و گفتم یا ابلفضل چه بلایی قراره سرمون بیاد. به زور منو سوار کردن.من خودم هیکلم گندس توی اون ون هم جا نبود به زور پریدم تو گفتم فی سبیل الله یه جا به من بدید که یکی گفت آقایون جا باز کنید اینم بشینه. با هزار بدبختی خودم رو جا کردم (در اینجا بود که تصمیم گرفتم رژیم بگیرم).ماشین راه افتاد.یه نگاه به بچه ها کردم دیدم همه دلهره و ترس دارن.رو به روی من یه پسره با ظاهری شلخته و موهای فری و قد بلند و ته ریش نشسته بود.الانم که یادش میوفتم خندم می گیره. حقیقتا من خودم رو به اسکولی زده بودم اون طوری خودش رو به اسکولی زده بود که دست 10تای منو از پشت می بست. برگشت یه سری زیر انداخت گفت عجب بدبختی گیر افتادیم ها !!یه نگاه به من کرد گفت اصلا نمی دونم چرا منو گرفتن ؟!!! منم که حوصله نداشتم ولی برای اینکه ترسم بریزه گفتم یکم حرف بزنم. گفتم تورو چرا گرفتن ؟ -گفت : نمی دونم !!! من داشتم راه میرفتم یهو گرفتنم! گفتم مگه میشه ؟ حتما چون لباس مشکی داری گرفتنت ! - با یه نگاه خاصی که مثلا نمی فهمه درباره چی حرف میزنم گفت : لباس مشکی ؟!! مگه چیه ؟؟ نکنه ؟؟؟ آ ! میگم.! طرفدارای موسوی لباس مشکی پوشیدن !!! حتما واسه همین گیر دادن به منم !! عجب بدبختی گیر افتادیما !! من دوستم مرده به هاطر چهلم اون بنده خداست !! بیا شانس که نداریم... پیره شروع کردن یه بند حرف زدن.منم که بدجور از این مدل فیلم این یارو خندم گرفته بود و هم حرصم نمی دونستم چیکار کنم ! بغلیم یه پسر چهار شونه و خوشتیپ و تریپ یه دست مشکی و کتونی سبز پوشیده بود. من تو دلم گفتم تو یکی که نمی تونی از زیر موسوی بودن در بری باید اقرار کنی.ازش پرسیدم تو چرا ؟؟ -گفت : بابا داری می بینی که تریپ من اسپرته.همه تی شرت مشکی می پوشند ، منم خندم گرفت گفتم بابا کتونیت سبزه که ؟ گفت بابا مده خداییش کمی حرصم گرفت.پوزخندی زدم.فهمید مسخرش می کنم.گفت خودت چی ؟؟ منم گفتم: من ! من مشکی رو واسه موسوی پوشیدم اما نمی دونستم قراره تحسن بشه !! بعد ترسیدم کمی حرف زدیم تا رفتیم خارج شهر و جلوی اطلاعات.مارو پیاده کردن با هزار ترس و لرز پیاده شدیم و جلوی دیوار صف کشیدیم. دیدیم چندتا لباس شخصی اومدن و فریاد زنان گفتن رو به دیوار. همه برگشتیم رو به دیوار.بعد دیدیم دو تا ون دیگه هم اومدن و بقیه بچه ها رو پیاده کردن. بعد یکی از لباس شخصی با لحنی ملایم و دوستانه اومد و از بچه ها می پرسید برای چی میشکی می پوشید. دیدم هیچکس نگفت برای موسوی و همه می گفتن کسی رو از دست دادن.مامور با پوزخندی که نشون از پیروزی داشت رسید به من.گفت تو کیت مرده ؟؟ عمت مرده ؟ منم یه بسم الله گفتم و گفتم به خاطر موسوی ! یهو گفت برگرد.زول زد تو چشام.گفت دوباره بگو برای چی پوشیدی ؟ منم با اینکه شدیدا ترسیده بودم ولی باز گفتم به خاطر موسوی.یه نگاه کرد و گفت برگرد.بعد رفت از بقیه پرسید.حتی پویا هم گفت تریپم مشکی هست و نگفت برای موسوی.بعد من چندتا دیگه دیدم گفتن به خاطر موسوی. به هر حال یکی یکی می بردن داخل یه اتاقی و سوال پیچ می کردند. پویا بهم گفت واسه چی شاخ بازی در میاری دوزاری ؟؟ می گیرند آدمت می کنند! حالا لات شدی می گی موسوی ! گفتم من همیشه راستشو می گم ولی می دونم چه جور این قضیه رو بپیچونم که بهم شک نکنند. اونم گفت دهنت سرویسه! نوبت من شد رفتم تو اتاق.رفتم تو دیدم یه مرد میانسال و درشت هیکل زل زد تو چشم.گفت اسم و مشخصات.بعد از تکمیل اینا.یهو گفت برای چی مشکی پوشیدی ؟؟ منم باز گفتم به خاطر موسوی ؟ گفت :اِنچرا.اومدید کودتا کنید.یا انقلاب راه بندازید.اولش ملایم می پرسید و من کمی ترسم ریخت و با لحنی نرم و از همه جا بی خبر گفتم :بابا من نمی دونستم قراره تحصن بشه(حقیقتا هم نمی دونستم). گفت : پس تو حرم چیکار می کردی ؟ منم سریع گفتم : داشتم تو شبستانش با بچه ها درس می خوندم برای امتحانهای دانشگاه گفت دروغ نگو : گفتم نه باور کن.اصلا مگه سه شنبه اتحاد همه طرفدارا نبود تو تهران(همون اجتماعی که همه رو جمع کردن میدون ۷ تیر) ، مگه همه چیز تو اخبار نگفتن تموم شده.منم فکر کردم تموم شده. احساس کردم مرده حرفمو باور کردش چون لحنش عوض شد و گفت پس کی بهت گفته لباس مشکی بپوش ؟ گفتم : سه شنبه رفتم جمکران لباس سبز داشتم.۲تا از بچه های شهرستانی گفتن دیگه سبز نپوشید مشکی بپوشید منم پوشیدم وگرنه نمی دنستم جریان چیه. اینجا بود که طرف حسابی باورش شد و گفت آفرین ، راستشو بگو ماهم کمکت می کنیم.داشتیم حرف می زدیم که یکی از لباس شخصی ها تازه اومد و فریاد کنان داشت می گفت این آشغالارو امشب آدم می کنم.حالا می خوان انقلاب کنند و ... من حسابی ترسیدم.مامور بازجویی گفت بریمورفتم بیرون دیدم هیچکس نیست.من از ترس نمی دونستم چیکار کنم ولی به روی خودم نیاوردم.گفتم خوب من برم دیگه.تموم شد برم ؟؟ مامور ندید گفت نه ! هنوز مهمون مایید. گفتم پس بقیه کوشن ؟ گفت داریم میریم پیششون ! رفتیم داخل یه ساختمون و دیدم همه جمع هستند اونجا.رفتم پیش پویا گفتم چه خبرع اینجا ؟ گفت دارند عکس می گیرند و پرونده سازی می کنند ! بعد یهو دیدم نجفی (اسم جعلی همونی که داد بیداد می کرد) به یه پسره گفت صاف وایسا آشغل و یه دونه زد تو شکمش و کمی فحش داد.منم از جلوی در اومدم اینور گفتم نکنه ما رو هم بزنه. رفتم یه گوشه ای و بچه ها می رفتن عکس می گرفتن.نوبت من شد رفتم داخل چندتا عکس گرفتیم.عین این دالتونا یه شماره هم انداختن رو گردنمون و عکس گرفتن. اومدم بیرون دیدم یه درگیری شدی لفظی بین همون استاده و نجفی و یکی ئیگه شکل گرفت.قضیه ناموی بود و نجفی به ناموس استاد توهین کرده بود.نجفی و همکارش فقط نگاش می کردند و هیچی نمی گفتن.از اون نگاهایی که یعنی دهنت سرویسه بعدا" ما رو بردن بازداشتگاه.فریادهای نجفی همه رو ترسونده بود که می گفت امشب نشونتون میدم انقلاب چیه ! رفتیم داخل بازداشتگاه.اونجا یه آشخوری بود که بچه باحالی بود و کمی دلقک بازی در میاورد.جوراب های بو گندمون رو در آوردیم و رفتیم داخل.دیدیم نمیشه از بوی گند جوراب نفس کشید.به عر حال داخل کمی از ترسمون کم شد.تعداد بچه ها زیاد بود دودسته شدیم و هر دسته یه بازداشتگاه رفتیم.اونجا کمی بگو بخند و اینا بود و یادمون رفته بود شب دراز است و قلندر بیدار. خلاصه حالا نوبت نماز خوندن ماها شده بود.همه دنبال آب که وضو بگیرند و نماز بخونند. جذابت این بود که خیلی از ظاهر معلوم بود مثل من سالی یه دف هم نماز نمی خونند ولی اینجور جاها همه ذکر می گفتیم و می خواستیم نماز بخونیم. خلاصه تو اون یه دره جا دونه دونه نماز می خوندیم.شروع به نماز خوندن من شد. به به با چه خلوصی شروع کردم به نماز خوندن.تو اوج ملکوت بودم که یهو دیدم همکار نجفی اومد و یه فرم به دست گفت حامد منوچهری (اسم من) بیاد بیرون ... ادامه دارد -------------------------------------- پینوشت: خیلی از دوستان گله کردن طولانیه.حقیقتا من خیلی سعی کردم تا حد ممکن داستان رو کوتاه کنم اما نمیشد.همین الانم خیلی از قسمت ها رو نگفتم اما قول میدم تو پست بعدی داستان رو تموم کنم. پ.ن۲: اگر دوست داشتید روی تبلیغات وبلاگ کلیلک کنید. پ.ن۳ : پیشاپیش میلاد امام رضا (ع) بر همگان شاد باش منو با سرعتی عجیب حرکت دادن.من اولش کمی جسور بازی در آوردم و محکم سر جام ایستادم گفتم کجا ؟؟ -گفت راه بیفت حرف نزن ! گفتم : دستمو ول کنید که پشت سری یه حرف بی ادبی زد (این اتفاقات همه در صحن حرم افتاد و در جلوی صحن آینه و رو به رویه ضریح و در همین زمان هم یک ون نیروی انتظامی اومد وچند تا از آقایون لباس شخصی و نیروی انتظامی زن و دخترا را با حالتی وحشیانه و زننده به داخل ون هل دادند.عده زیادی زن داخل یه ون کوچک) بعد منو با سرعت بردن و من به بغلی گفتم : حاجی دمت گرم آبرو ریزی نکن مگه قاتل گرفتید آروم بریم من که در نمیرم.زشته مردم میبینند.بعد یواش کرد. در همین حین(هین) دیدم چند نفر رو به من شعار دادن " مرگ بر منافق".من که جا خوردم از این حرکت گفتم آقا یواش نریم یالاه تندترش کنید خلاصه با هزار بدبختی به دم در حرم رسیدیم.و قتی از صحن خارج شدیم دیدم یکیشون گفت : یاللاه بگو یه ماشین بیاد این آشغال رو ببره!! من که ترسی عجیب گرفته بود ! گفتم بابا خوب ولم کنید.دستتون درد نکنه.من برم خونه دیگه(تریپ اسکولی که شاید دلشون برام بسوزه) که سمت راستیه محکم دستمو به یک حالت عجیب چرخوند و گفت خفه میشی یا نه!! منم از درد به خودم پیچیدم و گفتم خوب بابا خفه میشم،باشه ول کن. بعد یه پراید آوردن و به حالت این پلیس آمریکایی ها منو هول دادن تو ماشین و گفتن راه بیوفت ! داخل ماشین ۲ تا سرباز بودن.بهوشون گفتم : جون مادرتون ولم کنید برم.گفتن نمیشه مسئولیت داره.گفتم : جون عزیزت ، بگو فرار کرده گفت بابا دهنمون رو سرویس می کنند.کاریتون ندارن که یه تعهد سادست. گفتم بابا اینا تو حرم جلو مردم این کارو کردن وای به حال اطلاعات. که تو همین حین(هین) رسیدم به اماکن (منکرات) خیابان صفائیه.اونجا منو کتف بسته بردن.از راه رو که رفتم رسیدم به یه حیات دیدم که نزدیک ۱۵ تا پسر بدبخت مثل خودم اونجا تو حیات انداختن.من که دیدم مچبند سبز و اینا دارم موندم اینو کجا قایم کنمش.بعد یهو یاد فیلم خارجیا افتادم گفتم : "من دستشویی دارم".سربازه گفت صبر کن.گفتم تاب ندارم. بعد منو بردن دستشویی و رفتم تو که سرباز گفت درو نبند گفتم نمیشکه که بابا.قاتل که نیستم گفتم پس نصفه باز بزار.گفتم باشه رفتم تو والکی آب رو باز کردم و مچ بند و پارچه ها رو انداختم دستشویی و اومدم بیرون. در همین هین(حین) دیدم پویا رو هم گرفتن دارند میارن.ما هم اصلا به روی هم نیاوردیم که همدیگرو میشناسیم که نکنه دردسر بشه بگن اینا از جایی خط گرفتن (کلا فیلم آمریکایی زیاد میبینم ) بعد رفتم حیات پیش پویا گفتم تورو چه جوری گرفتن ؟؟ گفت : هیچی تورو که گرفتن منم مثلا داشتم برای خودم زمزمه می کردم گفتم ، عجب دوسته ما رو هم گرفتن که یکی بغل دستم بود گفت دوستت بود ؟ گفت من خرم گفتم آره دوستم بود که یارو زرتی مچ دستش رو می گیره میگه خوب راه بیوفت بریم پیش دوستت.اینم راه میوفته. گفتم عجب ! خوب پرچم چه کردی ؟ گفت تو کیفه گفتم : بابا سر به نیستش کن ! این الان از یک کیلو تریاک هم جرمش سنگین تره ! گفت چه کارش کنیم گفتم قورتش بده عین این زمان انقلابیا بعد آرو پرچم دو متری رو از کیف در آوردیم و گذاشتیم پشت یه صندوق صدقات و زود رفتیم یه کناری. بعد دیدیم یهو با یه سر و صدایی چند نفر لباس شخصی ریختن تو حیات که گفتن : "آشغالا حالا می خواهید کودتا کنید یالا همه به صورتی مرغی بشینند و سرا لای زانو.همه سریع جفت کردن از ترس و زود به این حالت در اومدن. یه سکوت سنگینی همه جارو گرفت و فقط صدای نفس در میومد! من بدبختم از شانس بدم هر کار کردم برم جلو جا گیرم نیومد همین عقب نشستم.دیدم یه باتوم زدن تو سر بغل دستیم که مگه نگفتم سرا پایین که من از ترس سرمو محکم تر کردم که یه وقت به منم نزنند.گردنم داشت میشکست.پاهام خواب رفته بود. بعد یکی که دو تا جلوتر من بود کشیدن بیرون. گفتن اسمت چیه ؟ گفت : رضا ! گفتن شغلت ؟ گفت : استاد دانشگاه گفتن بیا اینجا بعد دقیقا پشت سر من وایساد بعد یه چیز ( که بعدا پرسیدم گفت کیسه بوده) کشیدن سرش که اینم یکم تقلا کرد که با باتوم زدنش و کیسه رو کشیدن.بعد شروع کردن انگاری دونفری زدنش که از کی خط گرفتی؟؟ این بدبختم می گفت هیچکی !! گفت فلانی رو میشناسی ؟؟ گفت نه به خدا و همینجور می زدنش بعد از ۵ دقیقه آروم شدن.این اتفاقات دقیقا پشت سر من افتاد و من از ترس نزدیک بود جامو خیس کنم. رضا رفت سر جاش و بعد شروع کردن به گشتن بچه ها.نوبت من شد و من چون پام خواب رفت نتونستم بلند شم.یارو گفت پاشو آشغال ! گفتم بابا پام خوابه !! بعد یه سربازه سریع اومد دستمو گرفت و بلندم کرد.گشتنم ولی من از قبل فکر اینجارو کرده بودم چیزی با خودم نبورده بودم بعد از گشتن یکی یکی بچه ها رو بردن بیرون.ترس منو گرفته بود که چه اتفاقی داره میوفته !! نوبت من شد گفتن راه بیوفت ولی پام خواب بود هنوز و به سختی راه افتادم.با یه حالت دلسوزانه ای گفتم خوب تموم شد بریم خونه ! گفت نه عزیزم هنوز اولشه.راه بیوفت بعد دیدم یه ون جلویه اماکن هست و منو با تعداد زیادی دیگه به زور سوار کردن و بردن به سمت وزارت اطلاعات.. ادامه دارد .... امروز می خوام از خاطره دستگیر شدنم توسط اطلاعات در روز سوم فوت ندا در جریان تحصن حرم رو تعریف کنم. البته داستان کمی طنزِ و کمی زیاده گویی هم داره اما کل داستان واقعیه و ماجرای دستگیر شدن خود منه بدبخته ! "اسمها به کار برده شده وافعی نیست" --------------------------- روز قبل از تحصن من به پویا گفتم بریم فردا تو صحن حرم تحصن کنیم و نشون بدیم سبزی هستیم.خلاصه با کلی برنامه ریزی قرار شد 3 یا 4 نفری جمع بشیم یه گوشه حرم و با تریپ سبز و پرچم وجودیت خودمونو به اثبات برسونیم. فردا شد منم یه لباس مشکی به تن کردم و یه پرچم سبزِ "یا حسین میرحسین" هم به دست راه افتادم.قرار ما بیرون حرم بود که من جلوی شبشتان منتظر پویا بودم.که دیدم پویا هم لباس مشکی پوشیده و مچبند سبز به دست داره میاد. همون اول کار دیدیم خیلیا دارن به ما چپ چپ نگاه می کنند اما ما که اوج اعتماد به نفس شروع به راه رفتن کردیم اما بقیه بچه ها نیومدن. من و پویا پیش خودمون گفتیم ما که فقط دونفریم اینجا هم کسی تحصن نمی کنه.رفتیم سمت صحن طلا و نشستیم و پرچم بزرگ سبز هم انداختیم رو پامون. ما هر چی دقت کردیم دیدیم این صحن بر خلاف همیشه خیلی خلوته و یه سری ها بد جور به ما نگاه می کنند اما بی اهمیت میرند. کم کم یه سر صداهایی از صحن آینه حرم به گوش رسید منم حس کنجکاویم گل کرد و گفتم پاشو پویا بریم خبرایی شده. ما هم راه افتادیم.ما که تو اون لحظه فکر می کردیم فقط ما اومدیم تحصن دیدیم یه عده ی زیادی از خانم ها و تعداد کمی آقا رو به روی صحن ایستادن و دارند شعار میدن "برادر شهیدم رایتو پس می گیرم و ..." ما رو یه شور و شعفی گرفت و گفتم بپر بریم وسطشون که پویا گفت :خر نشی.اینجا پره لباس شخصی هست یه نگاه بکن می فهمی منم گفتم : نه بابا کاری با ما ندارن ، مگه داریم خلاف می کنیم ؟ بیا نترس در همون هین که داشتیم بلند بلند حرف می زدیم یکی با لباس خادم حرم که قیافه زشتی هم داشت و چاق و قد کوتاه هم بود زد تو سینم که آقا این جا. جایه این کارا نیست ! مچ بندتو باز کن تابلو بازیم در نیار. منم با خنده گفتم مگه می گیرند ؟؟ اونم گفت آره برو پی کارت. منم سریعا رفتم پی کارم و رفتم نزدیک جمعیت که دیدم یه افسر درجه دار و چندتا لباس شخصی دارند با یه خانم مسن که تو جمعیت بود جر و بحث می کنند.نمی دونم جریان چی بود ولی انگار توهینی کرده بودند و این خانم هم ناراحت شد منم زرتی رفتم وسط گفتم چی شده ؟؟؟ یکی اومد گفت : برو پی کارت شلوغ بازی در نیار - منم گفتم نمیرم ! خلاصه ما تو این گیرو دار بودیم که پویا گفت حامد پرچم رو بده قایم کنم تو کیفم دستمون ببینین می گیرنمون.منم باز تقص بازی در آوردم گفتم نه بابا کاری ندارند ! که پویا سمت خروجی حرم رو نشون داد و گفت اونجا رو ببین . منم دیدم ~ دیدم لباس شخصیا بعضی آدما را گرفتن و کتف بسته دو نفره دارن میبرن.به هر حال منو که عجیب جو گرفته بود و نسبت به خواهرهای سبزیم غیرتی شده بودم زدم تو جمعیت باز که باز همون کوتوله منو دید و اخمی کرد و گفت مگه نگفتم برو !!! منم گفتم باشه بابا. منم برگشتم و داشتم با لبخندی سر تکون میدادم و به سمت پویا می رفتم که چشتون روز بد نبینه !! دیدم یکی از عقب موهامو کشید و یه نفر از دست چپم گرفت و یکی هم از دست راست و یکی هم از عقب هولم داد... منم که ترس عجیبی گرفته بود گفتم کجــــــــــــــــــــــــــــــا ! عقبیه محکم هولم داد و کفت خفه شو !!! زود ببریدش .... ادامه دارد !
چی؟ یعنی چه؟
و اون جوابی رو که هر مردی رو به در و دیوار میکوبونه بهم داد:
تو اصلاً به احساسات من به عنوان یک زن توجه نداری و فقط به فکر رابطهی فیزیکی ما هستی!
و بعد در پاسخ به چشمهای من که از حدقه داشت در میاومد اضافه کرد:
تو چرا نمیتونی من رو بخاطر خودم دوست داشته باشی نه برای چیزی که توی رختواب بین من و تو اتفاق میافته؟
خوب واضح و مبرهن بود که اون شب دیگه هیچ حادثهای رخ نمیده. برای همین من هم با افسردگی خوابیدم.
فردای اون شب ترجیح دادم که مرخصی بگیرم و یک کمی وقتم رو باهاش بگذرونم. با هم رفتیم بیرون و توی یک رستوران شیک ناهار خوردیم. بعدش رفتیم توی یک بوتیک بزرگ و مشغول خرید شدیم.
چندین دست لباس گرون قیمت رو امتحان کرد و چون نمیتونست تصمیم بگیره من بهش گفتم که بهتره همه رو برداره. بعدش برای اینکه ست تکمیل بشه توی قسمت کفشها برای هر دست لباس یک جفت هم کفش انتخاب کردیم. در نهایت هم توی قسمت جواهرات یک جفت گوشوارهای الماس.
حضورتون عرض کنم که از خوشحالی داشت ذوق مرگ میشد. حتی فکر کنم سعی کرد من و امتحان که چون ازم خواست براش یک مچبند تنیس بخرم، با وجود اینکه حتی یک بار هم راکت تنیس رو دستش نگرفتهبود. نمیتونست باور کنه وقتی در جواب درخواستش گفتم: "برشدار عزیزم."
در اوج لذت از تمام این خریدها دست آخر برگشت و بهم گفت: "عزیزم فکر کنم همینها خوبه. بیا بریم حساب کنیم."
در همین لحظه بود که گفتم: "نه عزیزم من حالش و ندارم."
با چشمای بیرون زده و فک افتاده گفت:"چی؟"
عزیزم من میخوام که تو فقط کمی این چیزا رو بغل کنی. تو به وضعیت اقتصادیه من به عنوان یک مرد هیچ توجهی نداری و فقط همین که من برات چیزی بخرم برات مهمه."
و موقعی که توی چشماش میخوندم که همین الاناست که بیاد و منو بکشه اضافه کردم: "چرا نمیتونی من و بخاطر خودم دوست داشتهباشی نه بخاطر چیزایی که برات میخرم؟"
خوب امشب هم توی اتاقخواب هیچ اتفاقی نمیافته فقط دلم خنک شده که فهمیده "هرچی عوض داره گله نداره."
و ...
![]()
![]()
![]()
| Design By : Ravaniha |







